› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 756

سرمنزل ثبات قدم جاده‌ساز نیست

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ازنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

سرمنزل ثبات قدم جاده‌ساز نیست

لغزیده‌ایم، ورنه ره ما، دراز نیست

بر دوش نیستی نتوان بست ننگ جهد

رفتن ز خویش ناقهٔ راه حجاز نیست

تشویش انتظار قیامت قیامت است

ما را دماغ این همه ابرام ناز نیست

مژگان به هرچه بازکنی، مفت حیرت است

عشق هوس، همین‌ دو سه‌ روز است، باز نیست

گر محرم اشاره مژگان او شوی

در سرمه نغمه‌ایست که در هیچ ساز نیست

بی‌اخثیار حیرتم، از حیرتم مپرس

آیینه است آینه، آیینه‌ساز نیست

زیر فلک به کاهش دل ساز و صبرکن

درکارگاه شیشه‌گران جز گداز نیست

نقصان آبروکش و نام گهر مبر

سوداگر جهان غرض امتیاز نیست

جز همت آنچه ساز جهان تنزل است

باید نشیب کرد، تصور فراز نیست

ما عجزپیشه‌ها همه معشوق طینتیم

لیک آن بضاعتی که توان‌کرد، ناز نیست

سودای خضر، راست نیاید به تیغ عشق

ایثار نقد کیسهٔ عمر دراز نیست

عجز نفس چه پرده گشاید ز راز دل

ما را نشانده‌اند بر آن در که باز نیست

بیدل گداز دل خور و دندان به لب فشار

بر خوان عشق دعوت نان و پیاز نیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗