› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1511

شب که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انهبودردیف بوددشواری دشوار

شب که وصل آغوش‌پرداز دل دیوانه بود

از هجوم زخم شوق آیینهٔ ما شانه بود

عشق می‌جوشید هرجاگرد شوخی داشت حسن

رنگ شمع از پرفشانی عالم پروانه بود

یاد آن عیشی که از رنگینی بیداد عشق

سیل در ویرانهٔ من باده در پیمانه بود

از محیط ما و من توفان‌کثرت اعتبار

نه صدف گل کرد اما گوهر یکدانه بود

از تپیدنهای دل رنگ دو عالم ربختند

هر کجا دیدم بنایی گرد این ویرانه بود

راز دل از وسعت مشرب به رسوایی‌کشید

دامن صحرا گریبان چاکی دیوانه بود

خانه وبرانی به روی آتش من آب ریخت

سوختنها داشتم چون شمع با کاشانه بود

جرم آزادیست‌کر نشناخت ما را هیچکس

معنی بیرنگ ما از لفظ پر بیگانه بود

عالمی را سعی ما و من به خاموشی رساند

بهر خواب مرگ شور زندگی افسانه بود

اختلاط خلق جز ژولیدگی صورت نبست

هر دو عالم پیچش یک گیسوی بی‌شانه بود

چشم لطف از سخت‌رویان‌ داشتن بی‌دانشی‌ست

سنگ در هرجا نمایان گشت آتشخانه بود

دوش حیرانم چه می‌پیمود اشک از بیخودی

کز مژه تا خاک کویش لغزش مستانه بود

مفت سامان ادب کز جلوه غافل می‌روبم

چشم واکردن دلیل وضع گستاخانه بود

هرکجا رفتیم سیر خلوت دل داشتیم

بیدل‌آغوش فلک هم روزنی زین خانه بود

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗