› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 454

سیرابی ازین باغ هوس، یاس‌پرست است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ستاستردیف استدشواری میانه

سیرابی ازین باغ هوس، یاس‌پرست است

کو صبح و چه‌شبنم ز نفس شستن دست است

پیچ و خم موج‌گهر بحر خیالیم

این زلف هوس را نه گشاد است نه بست است

چون گرد در این عرصه عبث دست نیازی

تیغ ظفرت در خم ابروی شکست است

بگذر ز غم کوشش مقصود معین

تیر تو، نشان خواه، ز ناصافی شست است

چون نقش نگین، مسند اقبال میارای

ای خفته فروتر ز زمین این چه نشست است

دون طبع ز اقبال جز ادبار چه دارد

هرچند ببالد که سر آبله پست است

محکوم قضا را چه خیال است سلامت

گر شیشهٔ افلاک بود درکف مست است

جز شبههٔ تحقیق درین بزم ندیدیم

ما را چه گنه آینه تمثال‌پرست است

دربار نفس نیست جز احکام گذشتن

این قافله‌ها قاصد یک نامه به دست است

ای غافل از آرایش هنگامهٔ تجدید

هر دم زدنت آینهٔ صبح الست است

بیدل دو سه دم ناز بقا، مفت هوسهاست

ما صورت هیچیم و جز این نیست که هست است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗