› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2699

آسوده است شوق ز دل پیش نگذری

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یشنگذریردیف نگذریدشواری میانه

آسوده است شوق ز دل پیش نگذری

ای موج خون نگشته ازین ریش نگذری

از طبع ذره گر تپشی واکشی بس است

در پردهٔ خیال ازین پیش نگذری

بر خاک تشنه بارِش اگر نیست رشحه‌ای

بی‌التفاتی از سر درویش نگذری

دربای عشق بیخود توفان این صداست

کای موج از گذشتگی خویش نگذری

سیلاب نیز طعمهٔ خاکست از احتیاط

زین دشت آنقدر قَدَم‌اندیش نگذری

در کاروان غبار امل‌های آرزو

پس مانده است اگر تو ز خود پیش نگذری

بیدل غبار عالم اوهام زندگیست

نگذشته‌ای ز هیچ اگر از خویش نگذری

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
توفان
خیزش پرآشوب؛ نماد آشفتگی و خیزابِ سهمگینِ غبار یا دریا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗