› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1281

تمام شوقیم لیک غافل که دل به راهِ که می‌خرامد

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه اهکهمیخرامدردیف که می خرامددشواری درآمدنی

تمام شوقیم لیک غافل که دل به راهِ که می‌خرامد

جگر به داغِ که می‌نشیند نفس به آهِ که می‌خرامد

ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی

نفس به جیبت غبار دارد ببین سپاهِ که می‌خرامد

اگر نه رنگ از گل تو دارد بهار موهومِ هستی ما

به پردهٔ چاک این کتان‌ها فروغ ماهِ که می‌خرامد

غبار هر ذرّه می‌فروشد به حیرت آیینهٔ تپیدن

رم غزالان این بیابان پی نگاهِ که می‌خرامد

ز رنگ گل تا بهار سنبل شکست دارد دماغ نازی

در این گلستان ندانم امروز، که کج‌کلاهِ که می‌خرامد

اگر امید فنا نباشد نوید آفت‌زدای هستی

به این سر و برگ خلق آواره در پناه‌ِ که می‌خرامد

نگه به هر جا رسد چو شبنم ز شرم می‌باید آب گشتن

اگر بداند که بی‌محابا به جلوه‌گاهِ که می‌خرامد

به هرزه در پردهٔ من و ما غرور اوهام پیش بردی

نگشتی آگه که در دماغت هوای جاهِ که می‌خرامد

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاهِ که می‌خرامد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗