› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1277

دل باز به جوش یارب آمد

وزن مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه بامدردیف امددشواری درآمدنی

دل باز به جوش یارب آمد

شب رفت و سحرنشد شب آمد

اشک از مژه بسکه بی‌اثر ریخت

رحمم به زوال کوکب آمد

بی روی تو یاد خلد کردم

مرگی به عیادت تب آمد

شرمندهٔ رسم انتظارم

جانی که نبود بر لب آمد

مستان خبریست در خط جام

قاصد ز دیار مشرب آمد

وضع عقلای عصر دیدم

دیوانهٔ ما مؤدب آمد

از اهل دول حیا مجویید

اخلاق کجاست، منصب آمد

از رفتن آبرو خبر گیر

هرجا اظهار مطلب آمد

گفتم چو سخن، رسم به گوشی

هرگام به پیش من لب آمد

راحت در کسب نیستی بود

از هر عمل این مجرب آمد

بیدل نشدم دچار تحقیق

آیینه به دست من شب آمد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
جام
ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
شب
تاریکیِ شبانه؛ نمادِ هجران، راز و خلوتِ سالک.
جوش
غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بی‌قراریِ عشق.
راحت
آسایش و آرام؛ نزدِ بیدل آرامشی که در ترکِ آرزو هست.
نیستی
عدم و نبودن؛ مرتبه فنا در برابر هستیِ موهوم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗