› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1031

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اگفتگوداردردیف گفتگو دارددشواری درآمدنی

مگو رند از می و زاهد زتقوا گفتگو دارد

دماغ عشق سرشار است و هرجا گفتگو دارد

عدم از سرمه جوشانده‌ست شور محفل امکان

تأمل کن خموشی تا کجاها گفتگو دارد

جهان بزمی‌ست، نفرین و ستایش نغمهٔ سازش

سراپا گوش باید بود دنیا گفتگو دارد

ز بس برده‌ست افسون امل از خود جهانی را

گر از امروز می‌پرسی ز فردا گفتگو دارد

ندارد صرفهٔ غیرت به جنگ سایه رو کردن

خجالت نقد بیکاری که با ما گفتگو دارد

نباشد گر نوای زهد و تقوا دردسر کمتر

به بزم ما قدح‌گوش است و مینا گفتگو دارد

اسیر تنگنای کلفتم از هرزه‌پروازی

غبارم گر نفس دزدد به صحرا گفتگو دارد

سراغ عافیت خواهی ز ما و من تبرا کن

ندارد بوی جمعیت زبان تا گفتگو دارد

نفس وحشت‌نگار گرد از خود رفتن است اینجا

صریر خامه‌ای در لغزش پا گفتگو دارد

اثرهای کمال وحدت است افسانهٔ کثرت

برای خود خیال شخص تنها گفتگو دارد

نگردد محرم راز دهانش هیچکس بیدل

مگر لعلش که از شرح معما گفتگو دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
بوی
رایحه؛ نمادِ نشانه باریک و یادِ دلدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗