› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 797

فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سینیستردیف نیستدشواری دشوارتر

فریاد که در عالم تحقیق کسی نیست

یک خانهٔ عنقاست که آنجا مگسی نیست

با عقل چه جوشیم که جز وهم ندارد

از عشق چه لافیم که بیش از هوسی نیست

گر دل بتپد غیر نفس کیست رفیقش

ور چشم پرّد جز مژه امید خسی نیست

حیرت ز رفیقان سفر کرده چه جوید

دیدیم که رفتند و صدای جرسی نیست

بر وعده دیدار که فرداست حسابش

امروز چه نالیم نفس همنفسی نیست

ای کاش دمی چند گرفتار توان زیست

اما چه توان کرد که دام و قفسی نیست

بر بیکسی کاغذ آتش زده رحمی

کاین قافله را غیر عدم پیش و پسی نیست

چون شمع به امید فنا چند توان سوخت

ای باد سحر غیر تو فریاد رسی نیست

بیدل الم و عیش خیالات تعین

تا چشم‌گشایی که گذشته‌ست و بسی نیست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
دام
تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗