› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1333

گرد عجزم، خوشخرامان سرفرازم کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازمکردهاندردیف کرده انددشواری دشوار

گرد عجزم، خوشخرامان سرفرازم کرده‌اند

سجده‌واری داشتم گردون‌طرازم کرده‌اند

رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه‌ام

اینقدرها گلرخان تعلیم نازم کرده‌اند

صافی دل بیخودی پیمانه‌ای در کار داشت

کز شعور هر دو عالم بی‌نیازم کرده‌اند

نیستی سرچشمهٔ توفان هستی بوده است

چون طلسم خاک خلوتگاه رازم کرده‌اند

پیش از این صد رنگ، رنگ‌آمیزی دل داشتم

این زمان یک نالهٔ بی‌درد سازم کرده‌اند

سجده فرسود خم تسلیم اوضاع خودم

هم ز جیب خویش محراب نمازم کرده‌اند

چشم شوق الفت آغوش است سرتا پای من

سخت حیرانم به دیدار که بازم کرده‌اند

از هجوم برق‌تازیهای ناز آگه نی‌ام

اینقدر دانم که رحمی بر نیازم کرده‌اند

بیدلی‌ها‌یم دلیل امتحان بی‌غشی‌ست

نیستم قلب آشنا از بس گدازم کرده‌اند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗