› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1961

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ستهامدشواری نسبتاً آسان

بیدست و پا به خاک ادب نقش بسته‌ام

در سایهٔ تأمل یادش نشسته‌ام

فریاد ما به گوش ترحم شنیدنی است

پربینوا چو نغمهٔ تارگسسته‌ام

ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد

بالی که داشت رنگ به حیرت شکسته‌ام

گوشی که بر فسانهٔ ما وا رسد کجاست

حرمان نصیب نالهٔ دلهای خسته‌ام

جمعیم چون حواس در آغوش یکنفس

گلهای چیدهٔ به همین رشته دسته‌ام

خجلت نیاز دعوی مجهول ماکه کرد

نگذشته زین سو آن سوی افلاک جسته‌ام

این است اگر عقوبت اسباب زندگی

از هول مرگ و وسوسهٔ حشر رسته‌ام

بیدل مپرس از ره هموار نیستی

بی چین تر از نفس همه دامن شکسته‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
رشته
نخ و بند؛ نمادِ پیوند، تعلق و سلسله جان.
خجلت
شرم و سرافکندگی؛ نمادِ حیای سالک در برابرِ حق.
آغوش
کنار و بغل؛ نمادِ وصال و پذیرشِ مهرآمیز.
اسباب
ابزار و وسایل؛ کنایه از سامانِ دنیا و علّتِ گرفتاری.
چین
شکن و چروک؛ نمادِ گرهِ ابرو، خشم یا پیچشِ زلف.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗