› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1199

وداع سرکشی کن گر دلت راحت‌کمین باشد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ینباشدردیف باشددشواری دشوار

وداع سرکشی کن گر دلت راحت‌کمین باشد

چو آتش داغ شد جمعیتش نقش نگین باشد

ز مرگ ما فلک را کی غبار حزن درگیرد

ز خواب می کشان مینا چرا اندوهگین باشد

نگاهی گر رسد تا نوک مژگان مفت شوخی‌ها

در این محنت‌سرا معراج پروازت همین باشد

لب دامن نگردید آشنای حرف اشک من

چو شمعم سلک گوهر وقف گوش آستین باشد

گرفتاری به حدی دلنشین است اهل دولت را

که تا انگشتشان در حلقهٔ انگشترین باشد

سراغ عافیت احرام مرگم می‌کند تلقین

مگر آن گوهر نایاب در زیر زمین باشد

به قدر زخم دل گل می‌کند شور جنون من

پر پرواز شهرت نام را نقش نگین باشد

چه امکانست سر از حلقهٔ داغت برآوردن

سپند بزم ما را ناله هم آتش‌نشین باشد

در این معبد، فنا را مایهٔ توقیر طاعت کن

که چون خاکت دو عالم سجده وقف یک جبین باشد

گرت شمعی‌ست دامن زن وگر کشتی‌ست برق افکن

محبت جز فنای ما نمی‌خواهد یقین باشد

اشارت می‌کند بیدل خط طرف بناگوشش

که هرجا جلوه ی صبحی‌ست شامش در کمین باشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗