› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1183

صبحی که گلت به باغ باشد

وزن مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه اغباشدردیف باشددشواری دشوار

صبحی که گلت به باغ باشد

گل در بغل چراغ باشد

تمثال شریک حسن مپسند

گو آینه بی‌تو داغ باشد

ای سایه نشان خویش گم کن

تا خورشیدت سراغ باشد

آنسوی عدم دو گام واکش

گر آرزوی فراغ باشد

مردیم به حسرت دل جمع

این غنچه‌گل چه باغ باشد

گویند بهشت جای خوبی‌ست

آنجا هم اگر دماغ باشد

بیدل به امید وصل شادیم

گو طوطی بخت زاغ باشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
سراغ
جست‌وجو و نشانِ کسی؛ پی‌جوییِ گمشده.
چراغ
شمع و فروغ؛ نماد روشنی هدایت و جانِ سوزانِ روشنگر.
تمثال
نقش و صورتِ خیالی؛ تصویری که وهم در آینه ذهن می‌سازد.
وصل
پیوستن به معشوق؛ نمادِ وصال و یگانگی با حق.
نشان
علامت و اثر؛ نمادِ هستی در برابرِ بی‌نشانیِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗