› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 618

لاف ما و من یکسر دعوی خدایی‌هاست

وزن فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)قافیه اییهاستدشواری دشوار

لاف ما و من یکسر دعوی خدایی‌هاست

خاک گرد و بر لب مال این چه بی‌حیایی‌هاست

اوج جاه خلقی را بی‌دماغ راحت کرد

بیشتر سر این بام جای بدهوایی‌هاست

ریش دفتر تزویر، خرقه، محضر بهتان

دین شیخ اگر این است فسق پارسایی‌هاست

حق‌شناس غفلت هم زنگ دل نمی‌خواهد

آینه جلا دادن شکر خودنمایی‌هاست

سعی خلوت دل کن شاه ملک عزت باش

در برون در خفتن ذلت گدایی‌هاست

صبح از آسمان تازی سر فرو نمی‌آرد

یعنی این دو دم هستی همت‌آزمایی‌هاست

شمع درخور هر اشک دور می‌رود زین بزم

وصل دوستان یکسر دعوت جدایی‌هاست

شکوه گر به یاد آمد از حیا عرق کردیم

ساز ما به این مضراب کوک‌تر صدایی‌هاست

خاک این بیابان را گریه‌ات نزد آبی

ورنه هر قدم اینجا بوی آشنایی‌هاست

الفت دل این مقدار پایبند عجزم کرد

رشته تا گره دارد غافل از رسایی‌هاست

بی‌بضاعتان بیدل ناگزیر آفاتند

رنج خار و خس بردن از برهنه‌پایی‌هاست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗