› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1592

خیال چشم که ساغر به چنگ می‌آید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگمیایدردیف می ایددشواری درآمدنی

خیال چشم که ساغر به چنگ می‌آید

که عالمی به نظر شیشه رنگ می‌آید

به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم

که رفتنم همه جا بی درنگ می‌آید

کجا روم که چو اشکم به هر قدم زدنی

هزار قافلهٔ عذر لنگ می‌آید

چه همت است که نازد کسی به ترک هوس

مرا گذشتن ازین نام ننگ می‌آید

دل از فریب صفا جمع کن که آخرکار

ز آب آینه‌ها زیر زنگ می‌آید

به گمرهی زن و از منت خیال برآ

که خضر نیز ز صحرای بنگ می‌آید

غبار دل ز پر افشانی نفس درباب

که هرچه هست درین خانه تنگ می‌آید

اعانت ضعفا مایهٔ ظفر گیرید

پر شکسته به کار خدنگ می‌آید

خموش باش که تا دم زنی درین کهسار

هزار شیشه به پای ترنگ می‌آید

به هر نگین که نهی گوش و فهم نام کنی

صدای کوفتن سر به سنگ می‌آید

ز خود به یاد نگاه که می‌روی بیدل

که از غبار تو بوی فرنگ می‌آید

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗