› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 613

در آن بساط که حسنت دچار آینه است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اراینهاستردیف اینه استدشواری دشوار

در آن بساط که حسنت دچار آینه است

بهشت آینهٔ انتظار آینه است

ز نقش پای تو، کایینه‌دار آینه است

بساط روی زمین را بهار آینه است

اگر ز جوهر نظاره نیست دام به دوش

چرا ز روی تو حیرت شکار آینه است

به یاد جلوه، نظر باختیم، لیک چه سود

که این‌گل از چمن انتظار آینه است

به دستگاه صفاکوش، گر دلی داری

همین فروغ نظر اعتبار آینه است

توان ز ساده‌دلی گشت نسخهٔ تحقیق

که خوب و زشت جهان در کنار آینه است

صفای دل طلبی، دیده در خم مژه گیر

نمد، زگردکدورت حصار آینه است

به قدر شرم‌گل افشاند، بی‌نقابی حسن

عرق به عالم شوخی بهار آینه است

کدورت از دم هستی، کشد دل آگاه

نفس به چشم تامل غبار آینه است

چراغ انجمن شوق جزتحیرنیست

نهان پردهٔ دل آشکار آینه‌است

به روی‌کار نیاید، هنر، ز صاف‌دلان

که عرض جوهر خود، زنگبار آینه است

ز نقش‌های بد و نیک این جهان بیدل

دلی که صاف شود، در شمار آینه است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗