› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1644

چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگویددشواری دشوار

چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید

مگر به یاد تو خون‌گرید و چمن‌گوید

زبان حیرت دیدار سخت موهوم است

نفس در آینه گیریم تا سخن گوید

به عشق عین طلب شوکه دیدهٔ یعقوب

سفید ناشده سهل است پیرهن گوید

تمیز کار محبت ز خویش بیخبری‌ست

وفا نخواست که پروانه سوختن گوید

کسی ندید درین دیر ناشناسایی

برهمنی که بتش نیز برهمن گوید

به حرف راست نیاید پیام مشتاقان

مگر تپیدن دل بی لب و دهن گوید

زحرف و صوت به آن رنگ محو معنی باش

که جان به گوش خورد گرکسی بدن گوید

بهانه‌جوست جنون درکمینگه عبرت

مباد بیخبری حرفی از وطن گوید

ز لاف عشق حذرکن فسانه بسیار است

چه لازم است‌کسی حرف خون شدن‌گوید

قبای ناز نیرزد به وهم عریانی

که چشم از دو جهان پوشد وکفن‌گوید

مآل‌کار من و ما خموشی است اینجا

ز شمع می‌شنوم آنچه انجمن گوید

ز بس به عشق تو گمگشتهٔ خودم بیدل

به یاد خویش کنم ناله هرکه من گوید

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗