› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1113

دمی که تیغ تو خون مرا بحل گیرد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه لگیرددشواری دشوارتر

دمی که تیغ تو خون مرا بحل گیرد

هجوم ناز سراپای من به دل گیرد

کجاست اشک که در عالم خیال توام

هزار آینه با جلوه متصل گیرد

مزاج عاشق و آسودگی به آن ماند

که شعله رنگ هواهای معتدل گیرد

به حیرت است نگاه ادب سرشت وفا

که شمع خلوت آیینه مشتعل گیرد

بهار عمر و طراوت زهی خیال محال

مگر حیا عرض از طبع منفعل گیرد

کسی برد چو نگه لذت شناسایی

که نقش خویش به هر جلوه مضمحل گیرد

خوشم که ناله‌ام امروز خصم خودداری‌ست

چو سرو تا به کی آزادگی به گل گیرد

کفیل وحشت هر ذره‌ام چو شور جنون

کسی که نگذرد از خود مرا خجل گیرد

ز شرم ِ بیدلی خویش آب می‌گردم

مباد آینه پیش تو نام دل‌گیرد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗