› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1148

به هرکجا مژه‌ام رنگ خواب می‌ریزد

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ابمیریزدردیف می ریزددشواری نسبتاً آسان

به هرکجا مژه‌ام رنگ خواب می‌ریزد

گداز شرم به رویم گلاب می‌ریزد

مباش بیخبر از درس بی‌ثباتی عمر

که هر نفس ورقی زین کتاب می‌ریزد

صفای دل کلف‌اندود گفتگو مپسند

نفس برآتش آیینه، آب می‌ریزد

ز تنگنای جسد عمرهاست تاخته‌ایم

هنوز قامت پیری رکاب می‌ریزد

گلی که رنگ دو عالم غبار شوخی اوست

چو غنچه خون مرا در نقاب می‌ریزد

خوشم به یاد خیالی که گلبن چمنش

گل نظاره در آغوش خواب می ریزد

گداز دل به نم اشک عرض نتوان داد

محیط، آب رخی از سحاب می‌ریزد

ز خویش رفتن عاشق بهار جلوهٔ اوست

شکست رنگ سحر، آفتاب می‌ریزد

مخور ز شیشهٔ گردون فریب ساغر امن

که سنگ رفته به جای شراب می‌ریزد

ز بیقراری خود سیل هستی خویشم

چو اشک رنگ بنای من آب می‌ریزد

به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل

که آبروی نفس چون حباب می‌ریزد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗