› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2215

ز بسکه شور جنون گشت برق‌کلبهٔ هوشم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه وشمدشواری دشوار

ز بسکه شور جنون گشت برق‌کلبهٔ هوشم

به رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ گوشم

چو طفل اشک مپرس از لباس خرمی من

به صدهزار تپش کرده‌اند آبله پوشم

شکست ساز امید و نداد عرض صدایی

ندانم این همه رنگ از چه سرمه کرد خموشم

میی نماند و ز خمیازه می‌کشم قدح امشب

هنوز تازه دماغ خیال نشئهٔ دوشم

سحر به گوش که خواند نوای ساز تظلم

شکست رنگ به توفان سرمه داد خروشم

چو غنچه تا نفسی گل کند ز جیب تأمل

دل شکسته نواها کشیده است به گوشم

به حسرت کف و آغوش موج کار ندارم

پر است همچو حباب از وداع خود بر و دوشم

هوس نیافت درین چارسو بضاعت دیگر

دل شکسته سبک مایه است ناله فروشم

گهر به ذوق فسردن سر محیط ندارد

به خود نساخته‌ام آنقدر که با تو بجوشم

چو صبح بیدل اگر همتی است قطع نفس کن

به این دو بال هوس عمرهاست بیهوده کوشم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗