› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2692

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اریدشواری دشوار

به جلوهٔ تو نگه را ز حیرت اظهاری

ببالد از مژه انگشتهای زنهاری

چوگردباد اسیران حلقهٔ زلفت

کشند محمل پرواز بر گرفتاری

نگه ز پردهٔ آن چشم ناتوان پیداست

به رنگ شخص اجل در لباس بیماری

زبان خار ندانم چه‌گفت درگوشش

که چشم از آبله‌ام برد سیل خون باری

چه ممکنست دل ازگریه‌ام بجا ماند

ز سنگ نیز نیاید در آب خودداری

دلیل عافیت شمع عرض زنهارست

تو نیز جز به سرانگشت گام نشماری

گهر ز سنگدلی بار خاطر دریاست

به روی آب نشین چون کف از سبکباری

نظر به خاک ره انتظار دوخته‌ام

بس است مردمک چشم دام بیداری

به آن مراتب عجزم که همچو نقش قدم

کند بنای مرا سایه سقف و دیواری

در آن بساط که من مرکز فسردگی‌ام

رمد ز شعلهٔ جواله سعی پرگاری

غبار هستی‌ام اجزای وحشت عنقاست

چها به باد دهی تا مرا بهم آری

ز بسکه ساغر بزم ادب زدم بیدل

چو شمع ناله گره گشت وکرد منقاری

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗