› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 221

بس‌ که از ساز ضعیفی‌ها خبر داریم ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رداریمماردیف مادشواری نسبتاً آسان

بس‌ که از ساز ضعیفی‌ها خبر داریم ما

چنگ می‌گردیم اگر یک ناله برداریم ما

عاشقان را صندل آسودگی دردسرست

تا به سر، دردی نباشد، دردسر داریم ما

از کمال ما چه می‌پرسی‌ که چون آه حباب

در خود آتش می‌زنیم از بس اثر داریم ما

خاک گردیدیم و از ما آبرویی گل نکرد

رنگ و بوی سبزه‌های پی سپر داریم ما

هرقدر افسرده گردد شعله از خود می‌رود

در شکست بال، پرواز دگر داریم ما

ششجهت آیینه‌دار شوخی اظهار اوست

نیست جز مژگان حجابی راکه برداریم ما

هیچ آهی سر نزدکز ماگدازی‌گل نکرد

همچو دل در آب‌گردیدن جگرداریم‌ما

ما وصبح ازیک‌مقام احرام‌وحشت بسته‌ایم

از نفس غافل نخواهی بود پر داریم ما

رفع‌کلفت از مزاج تیره‌بختان مشکل است

همچو داغ لاله شام بی‌سحر داریم ما

انفعال هستی از ما برندارد مرگ هم

خاک اگرگردیم آبی در نظر داریم ما

سجده بالینیم، از سامان راحتها مپرس

همچواشک خود جبین در زیرسر داریم ما

بیدل از ما ناتوانان دعوی جرأت مخواه

کم زدن از هرچه‌گویی بیشتر داریم ما

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗