› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 499

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه یشاستردیف استدشواری نسبتاً آسان

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش است

در قافلهٔ اشک همین آبله پیش است

جهدی که ز فکر حسد خلق برآیی

خاری که به پایی نخلد مرهم ریش است

تا مرگ فسردن نکشد طینت مردان

آتش‌همه دم‌سوختهٔ غیرت‌خویش است

جایی که ز خط تو نمو سبز نگردد

فردوس اگر تل شود انبار حشیش است

از برگ طراوت نگهی آب ندادیم

سرسبزی این باغ به شاخ بز و میش است

از سنگ شرر گم نشد از خاک غبارش

ازیأس بپرسیدکه راحت به چه کیش است

بسته‌ست قضا ربط علابق به گسستن

هشدارکه بیگانگیی با همه خویش است

دکان عبدم مایهٔ تغییر ندارد

ماییم و متاعی که نه کم بود و نه بیش است

بیدل به ادب باش که در پیکر انسان

گر رگ کند اظهار پری تشنهٔ نیش است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
شرر
جرقه آتش؛ نماد لحظه‌ای بودن و زود گذشتنِ هستی.
برگ
برگِ گیاه یا برگِ ساز و توشه؛ نمادِ ناپایداری و مایه عیش.
راحت
آسایش و آرام؛ نزدِ بیدل آرامشی که در ترکِ آرزو هست.
پری
موجودِ نهانیِ زیبا؛ نمادِ معشوقِ پنهان و حُسنِ نادیدنی.
اظهار
آشکار کردن و بیان؛ نمادِ افشای راز و تجلیِ نهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗