› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 218

همچو عنقا بی‌نیاز عرض ایجادیم ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادیمماردیف مادشواری دشوارتر

همچو عنقا بی‌نیاز عرض ایجادیم ما

یعنی آن سوی جهان یک عالم آبادیم ما

کس درین محفل حریف امتیاز ما نشد

پرفشانیهای بی‌رنگ پریزادیم ما

اشک‌یأسیم ای اثر از حال ما غافل مباش

با دو عالم نالهٔ خون‌گشته همزادیم ما

شخص نسیان شکوه سنج غفلت احباب نیست

تا فراموشی به خاطرهاست در یادیم ما

نسبت محویت از ما قطع‌کردن مشکل است

حسن تا آیینه دارد حیرت آبادیم ما

محرم‌کیفیت ما حیرت تشویش نیست

چون فسون ناامیدی راحت ایجادیم ما

یوسفستان است عالم‌تا به خود پرداختیم

درکف شوق انتظار کلک بهزادیم ما

دستگاه بی‌پر و بالی بهشت دیگر است

نازم فروش ای قفس درچنگ صیادیم ما

آمد و رفت نفس سامان شوق جان کنی‌ست

زندگی تا تیشه بر دوش است فرهادیم ما

بی‌تردد همچو آب‌گوهر ز جا می‌رویم

خاک نتوان شد به این تمکین که بر بادیم ما

چون سپندای دادرس صبری که خاکستر شویم

سرمه خواهد گفت آخرتا چه فریادیم ما

قید هستی چون نفس بال وپر پرواز ماست

هرقدر بیدل گرفتاری‌ست آزادیم ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗