› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1057

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه ممیاردردیف می ارددشواری نسبتاً آسان

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد

همه کس گرسنهٔ حرص به ذوق سیری‌ست

رنج باری که کشد پشت شکم می‌آرد

ترک سیم و درم از خلق چه امکان دارد

پشت دست است که ناخن ز عدم می‌آرد

کامجویان طلب همت از افسوس‌کنید

که ز اسباب جهان دست بهم می‌آرد

گل این باغ ز نیرنگ شکفتن افسرد

باخبر باش که شادی همه غم می‌آرد

در وفا منکر انجام محبت نشوی

برهمن آتشی از سنگ صنم می‌آرد

بلبلان دعوت پروانه به گلشن مکنید

رنگ‌گل تاب پر سوخته‌کم می‌آرد

جرس قافلهٔ عشق خروش هوس است

نیست جز گرد حدوث آنچه قدم می‌آرد

آن سوی خاک نبردیم سراغ تحقیق

قاصد ما خبر از نقش قدم می‌آرد

ای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب

نفست گر همه بار است که خم می‌آرد

تو دلی جمع کن این تفرقه‌ها اینهمه نیست

سر صد رشته همین عقده بهم می‌آرد

همه جا مفت بر خال زیادی بیدل

طاس این نرد برای‌تو چه‌کم می‌آرد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗