› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 702

بی‌توام جای نگه جنبش مژگانی هست

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه انیهستردیف هستدشواری دشوارتر

بی‌توام جای نگه جنبش مژگانی هست

یعنی از ساز طرب دود چراغانی هست

کشتهٔ ناز توام بسمل انداز توام

گرهمه خاک شوم خاک مرا جانی هست

عجز پرواز ز سعی طلبم مانع نیست

بال اگر سوخت نفس شوق پرافشانی هست

زندگی بی‌المی نیست بهار طربش

زخم تا خنده‌فروش است نمکدانی هست

تا به کی زیر فلک داغ طفیلی بودن

نبری رنج در آن خانه که مهمانی هست

محو گشتن دو جهان آینه در بر دارد

جلوه کم نیست اگر دیدهٔ حیرانی هست

غنچهٔ این چمنی، کلفت دلتنگی چند

ای چمن محوگلت سیرگریبانی هست

نخل پرواز شکوفه‌ست امید ثمرش

نعمت آماده کن ریزش دندانی هست

عذر بی‌دردی ما خجلت ما خواهد خواست

اشک اگر نیست عرق هم نم مژگانی هست

جرأ‌تی‌کوکه به رویت مژه‌ای بازکنم

چشم قربانی و نظارهٔ پنهانی هست

زین چمن خون شهیدکه قیامت انگیخت

که به هرگل اثر دستی و دامانی هست

گرتأمل قفس بیضهٔ طاووس شود

در شبستان عدم نیز چراغانی هست

نشوی منکر سامان جنونم بیدل

که اگر هیچ ندارم دل ویرانی هست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗