› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1323

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهیدادهاندردیف داده انددشواری میانه

از شکست رنگم آب روی شاهی داده‌اند

همچو موجم سر به سیر کج‌کلاهی داده‌اند

چشم باید واکنی ساغر به دست غیر نیست

نشئهٔ تحقیق از مه تا به ماهی داده‌اند

فتنهٔ این خاکدانی، اندکی آشفته باش

درخور شورت قیامث دستگاهی داده‌اند

قطره‌ها تا بحر سامان جوش اسرار غناست

هرچه را شایسته‌ای خواهی نخواهی داده‌اند

بر حضیض طالع اهل سخن بایدگریست

خامه‌ها را یکقلم سر در سیاهی داده‌اند

از بهارم پرتو شمع سحر نتوان شناخت

اینقدر خاصیتم در رنگ کاهی داده‌اند

ناز بینایی درین محفل تغافل مشربی‌ست

کم نگاهان را برات خوش نگاهی داده‌اند

محو دیدارم رموز حیرتم پوشیده نیست

از نگاه رفته مژگانها گواهی داده‌اند

تا فنا چون شمع خواهم سر به جیب از خویش رفت

آنقدر پایی که باید گشت راهی داده‌اند

تا نفس باقی‌ست بیدل پرفشان وهم باش

کوشش بیحاصلت چندان که خواهی داده‌اند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗