› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1706

هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیر

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه سمگیرردیف مگیردشواری نسبتاً آسان

هستی چو صبح قابل ضبط نفس مگیر

پرواز پرگشاست، تو چاک قفس مگیر

تسلیم باش، با غم خیر و شرت چکار

خود را به کار عشق فضول و هوس مگیر

لذت پرست مایدهٔ فضل بودن است

سلوی و من از آیهٔ سیر و عدس مگیر

بی‌انتظار در حق نعمت ستم مکن

یعنی تمتع از ثمر زودرس مگیر

تمکین خرام قافلهٔ اعتبار باش

دل برهوا منه پی صورت جرس مگیر

ترسم به خود ز ننگ گرفتن فرو روی

زنهار از طمع چو نگین نام‌کس مگیر

در پلهٔ ترازوی انصاف میل نیست

ای نوبهار عدل کم خار و خس مگیر

آیینه پایمال تغافل، قیامت است

تمثال از حضور تو داریم پس مگیر

عنقا هزار رنگ پرافشان قدرت است

گر محرمی کلاغ به بال مگس مگیر

بیدل به این کدورت اگر ساز زندگیست

آیینه گر شوی سر راه نفس مگیر

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗