› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 464

درآن مقام که عرض جلال معبود است

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه وداستردیف استدشواری دشوارتر

درآن مقام که عرض جلال معبود است

غبار نیستی ماست آنچه موجود است

جهان بی‌جهتی قابل تعین نیست

به هرطرف که اشارت کنیم محدود است

مشو محاسب غفلت به علم یکتایی

احد شمردنت اینجا حساب معدود است

خموش تا نفست ما و من نینگیزد

نهال شعله به هرجاست ریشه‌اش دود است

ز نقد و جنس خود آگه نه‌ای درتن بازار

اگر به فهم زبان هم رسیده‌ای سود است

نیاز تا نبری، رمز ناز نشکافی

به هر کجا اثر سجده‌ای‌ست مسجود است

بیاض دیدهٔ یعقوب ناامیدی نیست

در انتظار بهی، داغ ما نمکسود است

ز سرنوشت مپرسید، منفعل رقمیم

جبین، خطی که نشان می‌دهد، نم‌اندود است

قبول اگر طلبی، نیستی‌گزین بیدل

که غیرخاک شدن هرچه هست مردود است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
دود
بخار سیاهِ آتش؛ نشانه سوز درون، تیرگی و آه برآمده از دل.
انتظار
چشم‌به‌راهی؛ نمادِ کشش و رنجِ عاشق در فراق.
ریشه
بنِ گیاه؛ نمادِ اصل، بنیاد و تعلقِ پای‌بندکننده.
سجده
پیشانی بر خاک نهادن؛ نمادِ نهایتِ خضوع و نیایش.
علم
دانش؛ نیز پرچم برافراشته، و گاه حجابِ معرفتِ حقیقی.
نیستی
عدم و نبودن؛ مرتبه فنا در برابر هستیِ موهوم.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗