› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 574

دوستان ظلمی به حال نام را دم رفته است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ادمرفتهاستردیف رفته استدشواری دشوار

دوستان ظلمی به حال نام را دم رفته است

داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است

بی‌نفس در ملک عبرت زندگانی کنم

خاک برجا مانده است امروز و بادم رفته است

قفل وسواس است چشم من درین عبرت سرا

همچو مژگان عمر در بست‌ و گشادم‌ رفته است

سیرگل نذر جنون بیدماغی کرده‌ام

پیش پیش رنگ و بوها اعتمادم رفته است

اینقدر یارب، نفس را باکه عزم سرکشی‌ست

فرصت کار تامل، در جهادم رفته است

با همه بیکاری از سرخاری ابرام حرص

چون قلم ناخن زانگشت زیادم رفته است

معنی ایجاد چون ماه نوم مجهول ماند

بسکه دیدم کهنگی از خط سوادم رفته است

تا سواد انتخاب معنی‌ام بیشک شود

مغز چندین نقطه در تدبیر صادم رفته است

نقش پای عافیت چون شمع پیدا می‌کنم

در پی این داغ شک شعله‌زادم رفته است

کس خربدار دل آگه درین بازار نیست

آه از عمری که در ننگ کسادم رفته است

بر خیال خلد بیدل زاهدان را نازهاست

لیک ازین غافل‌کزین ویرانه آدم رفته است

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗