› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2299

به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهم

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه اهمدشواری دشوارتر

به هر طرف که هوای سفر شکست کلاهم

همان شکست شد آخر چو موج توشهٔ راهم

خیال موی میان که شدگره به دل من

که عرض معنی باریک می دهد رگ آهم

به گلشنی که ادب داشت آبیاری حیرت

نمو ز جوهر آیینه وام‌کردگیاهم

کفیل عافیت من بس است وضع ضعیفی

ز رنگ رفته همان سر به بالش پرکاهم

به صفحه‌ای که نویسند حرفی از عمل من

خطاست نقطه‌اش از انفعال کار تباهم

به جز وبال چه دارد سواد نسخهٔ هستی

بس است آفت مورکلف به خرمن ماهم

به قطرگی ز محیطم مباش آنهمه غافل

اگر چه موی‌کمر نیستم حباب‌کلاهم

عبث درین چمنم نیست پر فشانی الفت

چو صبح بوی‌گلی دارد آشنایی آهم

چه ممکنست نبالد به عجز ریشهٔ جهدم

شکست آبله می‌افکند چو تخم به راهم

به جلوهٔ تو ندانم چسان رسم بیدل

به خود نمی‌رسم از بسکه نارساست نگاهم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗