› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 108

بوی وصلت‌ گر ببالاند دل ناکام را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امراردیف رادشواری میانه

بوی وصلت‌ گر ببالاند دل ناکام را

صحن این‌ کاشانه زیر سایه‌ گیرد بام را

طایر آزاد ماگر بال وحشت واکند

گردباد آیینه سازد حلقه‌های دام را

دیدن هنگامهٔ هستی شنیدن بیش نیست

وهم ما تا کی وصال اندیشد این پیغام را

منعم از نقش نگین جوی خیالی می‌کند

مفت حسرتها اگر سیراب سازد نام را

ساقیا امشب چو موج می پریشان دفتریم

رشتهٔ شیرازة ما ساز خط جام را

بختگی خواهی به درد بی‌نوایی صبرکن

آسمان سرسبز دارد میوه‌های خام را

نیره‌بختی نیز مفت اعتبار زندگی‌ست

شمع صبح عالم اقبال داند شام را

موج دریا را به ساحل‌همنشینی تهمت‌است

بیقراران نذر منزل کرده‌اند آرام را

شعلهٔ ما دورگرد الفت خاکستر است

دوش وحشت برنتابد جامهٔ احرام را

شوق می‌بالد به قدر رم نگاهیهای حسن

ورنه دام دلبری‌کو آهوان رام را

درچمن هم ازگزند چشم بد ایمن مباش

پرده زنبوری‌ست آنجا دیدة بادام را

چون خط پرگار بیدل منزل ما جاده است

جستجوهای هوس آغاز کرد انجام را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗