› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 44

به خاک تیره آخر خودسری‌ها می‌برد ما را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه امیبردماراردیف می برد ما رادشواری نسبتاً آسان

به خاک تیره آخر خودسری‌ها می‌برد ما را

چو آتش، گردن‌افرازی ته پا می‌برد ما را

غبار حسرت ما، هیچ ننشست از زمینگیری

که هر کس می‌رود، چون سایه از جا می‌برد ما را

ندارد غارت ما ناتوانان، آن‌قدَر کوشش

غباریم و تپیدن از کف ما می‌برد ما را

به گلزاری که شبنم هم امید رنگ و بو دارد

نگاه هرزه‌جولان، بی‌تمنا می‌برد ما را

اگر از دیر وارستیم، شوق کعبه پیش آمد

تک‌وپوی نفس یارب کجاها می‌برد ما را؟

به پستی‌های آهنگ طلب، خفته‌ست معراجی

نفس گر واگذارد، تا مسیحا می‌برد ما را

در آغوشِ خزان ما، دو عالم رنگ می‌بازد

ز خود رفتن، به چندین جلوه یک‌جا می‌برد مارا

گسستن نیست آسان، ربطِ الفت‌های این محفل

چو شمع، آتش‌عنانی رشته‌برپا می‌برد ما را

دکان‌آراییِ هستی، گر این خجلت کند سامان

عرق، تا خاک گردیدن به دریا می‌برد ما را

اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند، بیدل

همین یک پیشِ پا دیدن، به عقبا می‌برد ما را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
نگاه
نگریستن؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗