› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2340

سایه‌وار از نارسایان جهان غربتیم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه تیمدشواری میانه

سایه‌وار از نارسایان جهان غربتیم

شخص طاقت رفته وما نقش پای طاقتیم

عجز بینش جوهر ما را به خاک افکنده است

یک مژه گر چشم برداریم گرد فطرتیم

دامن افشاندن ز اسباب جهان بی‌مدار

آنقدرها نیست اما اندکی بی‌جرأتیم

هیچکس چون شمع داغ بی‌تمیزیها مباد

سر به جیب و پا به دامن درتلاش راحتیم

حرص بر خوان قناعت هم همان خون می‌خورد

میهمانان غناییم و فضولی قسمتیم

زبن وبالی کز وفاق حاضران گل می‌کند

همچو یاد رفتگان آیینه‌دار عبرتیم

رفت ایامی که عزلت آبروی ناز داشت

این زمان از اختلاط این و آن بی‌حرمتیم

همچو مینایی نمی از جبههٔ ما کم نشد

آب می‌گردیم اما انفعال خجلتیم

با همه نومیدی اقبال سیه‌بختان رساست

چون شب عصیان ز مشتاقان صبح رحمتیم

خواه عالم نقش بند و خواه عنقاکن خیال

در دماغ خامهٔ نقاش موی صورتیم

نیم چشمک خانه روشن‌کردنی داریم و هیچ

چون شرر بیدل چراغ دودمان فرصتیم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗