› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2130

گر از سایه یک نقش پا برترم

وزن فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)قافیه رمدشواری دشوارتر

گر از سایه یک نقش پا برترم

به اقبال وهم آسمان منظرم

به خاکم مده منصب گرد باد

مباد از تعین بگردد سرم

چو عنقا به رنگم خوش‌ست آینه

که خود را به چشم هوس ننگرم

صدا نیست در نبض بیمار من

مگرگرد بر خیزد از بسترم

تنک مشرب حسرتم چون هلال

ز خمیازه پر می‌شوم ساغرم

تعین عرق‌واری آبم نداد

جبین کرد از بی‌نمیها ترم

چو صبح قیامت ز سازم مپرس

به ضبط نفس پرده محشرم

بلایی چو تکلیف پرواز نیست

قفس بشکند گر برنجد پرم

چو موجم خیال گهر رهزن است

محیطم ازین پل اگر بگذرم

گه از علم دارم فغان گه ز جهل

جنونهاست جیب نفس می‌درم

کمان وار ازین خانه‌های خیال

به هر جا رسم حلقهٔ بی‌درم

چه گویم ز نیرنگ تجدید عشق

که هر دم زدن بیدل دیگرم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗