› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2158

به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اندارمردیف دارمدشواری نسبتاً آسان

به رنگ شمع ممکن نیست سوز دل نهان دارم

جنون مغزی که من دارم برون استخوان دارم

نپنداری به مرگ از اضطراب شوق وامانم

سپند حسرتم تا سرمه می‌گردم نشان دارم

ز رمز محفل بی‌مغز امکانم چه می‌پرسی

کف خاکستری در جیب این آتش نشان دارم

به این افسردگیها شوخیی دارد غبار من

که گر دامن فشانم ناز چشم آهوان دارم

به رنگ گردباد از خاکساری می‌کشم جامی

که تا بر خویش می‌پیچم دماغ آسمان دارم

مباشید از قماش دامن برچیده‌ام غافل

که من صد صبح ازین عالم برون چیدن دکان دارم

نفس سرمایه‌ای با این گرانجانی نمی‌باشد

شرر تاز است کوه اینجا و من ضبط عنان دارم

به غیر از سوختن‌کاری ندارد شمع این محفل

نمی‌دانم چه آسایش من آتش به جان دارم

به این سامان اگر باشد عرق‌پیمایی خجلت

ز خاکم تا غباری پر زند آب روان دارم

خجالت صد قیامت صعبتر از مرگ می‌باشد

جدا از آستانت مردنم این بس که جان دارم

به دوش هر نفس بار امیدی بسته‌ام بیدل

ز خود رفتن ندارد هیچ و من صد کاروان دارم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗