› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1583

شدم خاک و نگفتم عاشقم کار اینچنین باید

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اراینچنینبایدردیف اینچنین بایددشواری درآمدنی

شدم خاک و نگفتم عاشقم کار اینچنین باید

ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید

لب از خمیازهٔ تیغ تو زخم ما نبست آخر

به راه صبح رحمت چشم بیدار اینچنین باید

به تاری گر زنی ناخن صدا بی‌تاب می‌گردد

هم‌آغوش بساط یکدلی یار اینچنین باید

به نخل راستی چون شمع می‌باید ثمر گشتن

که منصور آنچنان می‌زیبد و دار اینچنین باید

رگ سنگ صنم کن رشتهٔ تار محبت را

برهمن گر توان گردید زنار اینچنین باید

همه گر عجزنالی‌هاست بویی دارد از جرأت

نفس در سینه خونین عاشق زار اینچنین باید

مژه گاهی کنار و گاه آغوش است چشمش را

اگر الفت‌پرستی پاس بیمار اینچنین باید

به مردن هم نگردد خواجه از حسرت‌کشی فارغ

گر از انصاف می‌پرسی خر و بار اینچنین باید

ز حال زاهد آگه نیستم لیک اینقدر دانم

که در عرض بزرگی ریش و دستار اینچنین باید

برهمن‌طینتان عالم شاهدپرستی را

نفس سررشته کفر است زنار اینچنین باید

تماشا مفت شوق است از فضول‌اندیشگی بگذر

که رنگ گل چنان یا شوخی خار اینچنین باید

غبار خود به توفان دادم و عرض وفا کردم

نیام عشق را تمهید اظهار اینچنین باید

به نور آفتاب از سایه نتوان یافت آثاری

هوس مفروش بیدل محو دیدار اینچنین باید

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗