› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2080

چو شمع از انفعال آگهی بیتاب می‌گردم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ابمیگردمردیف می گردمدشواری دشوار

چو شمع از انفعال آگهی بیتاب می‌گردم

به صیقل می‌رسد آیینه و من آب می‌گردم

حیا چون موج گوهر شوخی از سازم نمی‌خواهد

اگر رنگم در گردش زند بیتاب می‌گردم

ندانم درد دل جوشیده‌ام یا نیش فصادم

نوا خون است سازی را که من مضراب می‌گردم

به ضبط اشک برق مزرع شوقم مشو ناصح

نهال ناله‌ام بی‌گریه کم سیراب می‌گردم

غبار ما و من از صاف معنی غافلم دارد

اگر زین جوش بنشینم شراب ناب می‌گردم

خیال هستی‌ام صد پرده بر تحقیق می‌بافد

ز ناموس کتان گر بگذرم مهتاب می‌گردم

خمی بر دوش همت بسته‌ام از قامت پیری

کشم زین ورطه تا رخت هوس قلاب می‌گردم

درین صحرا که جز عنقا ندارد گرد پیدایی

سیاهی گر کنم خورشید عالمتاب می‌گردم

به دیر و کعبه‌ام آوازهٔ ناقدردانیها

سرم گر محرم زانو شود محراب می‌گردم

ندامت آبیاریهای کشت غم جنون دارد

به چشم تر گهرها بسته چون دولاب می‌گردم

تمیز از طینت من ننگ غفلت می‌کشد بیدل

به چشم هرکه خود را می‌رسانم خواب می‌گردم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗