› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1188

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه بر نباشد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه رنباشدردیف نباشددشواری نسبتاً آسان

مکتوب شوق هرگز بی‌نامه بر نباشد

ما و ز خویش رفتن قاصد اگر نباشد

هرجا تنید فطرت یک حلقه داشت گردون

در فهم پرگار حکم دو سر نباشد

خاشاک را در آتش تاکی خیال پختن

آنجاکه جلوهٔ اوست از ما اثر نباشد

مغرور فرصت دهر زین بیشتر مباشید

بست وگشاد مژگان شام و سحر نباشد

برقی ز دور دارد هنگامهٔ تجلی

ای بیخودان ببینید دل جلوه‌گر نباشد

ما را به رنگ شبنم تا آشیان خورشید

باید به دیده رفتن‌گر بال و پر نباشد

هرچندکار فرداست امروز مفت خودگیر

شاید دماغ وطاقت وقت دگر نباشد

زاهد ز وضع خلوت ناز کمال مفروش

افسردن ازکف خاک چندان هنر نباشد.

آیینه خانهٔ دل آخر به زنگ دادیم

زین بیش آه ما را رنگ اثر نباشد

خواهی به خلق روکن خواهی خیال او کن

در عالم تماشا بر خود نظر نباشد

آسودگی مجویید از وضع اشک بیدل

این جوهر چکیدن آب‌گهر نباشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗