› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1390

برق خطی بر سیاهی می‌زند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه اهیمیزندردیف می زنددشواری میانه

برق خطی بر سیاهی می‌زند

هالهٔ مه تا به ماهی می‌زند

سجده مشتاق خم ابروی کیست

بر دماغم کج‌کلاهی می‌زند

معصیت در بارگاه رحمتش

خنده‌ها بر بی‌گناهی می‌زند

ای عدم فرصت، شرارکاغذت

چشمک عبرت نگاهی می‌زند

بهر عبرت فرصتی در کار نیست

یک نگه برهرچه خواهی می‌زند

پُردلیها امتحانگاه بلاست

تیغ بر قلب سپاهی می‌زند

تا فسون بادبان دارد نفس

کشتی ما برتباهی می‌زند

بی تو گر مژگان بهم می‌آیدم

بر سر خوابم سیاهی می‌زند

بیدل از وصلی نویدم داده‌اند

دل تپیدن کوس شاهی می‌زند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
برق
آذرخش؛ نماد جلوه آنی، سوختن ناگهانی و ناپایداری.
سجده
پیشانی بر خاک نهادن؛ نمادِ نهایتِ خضوع و نیایش.
خنده
شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
فسون
افسون و جادو؛ نیروی فریبنده یا اثر رازآمیز.
سیاهی
تیرگی؛ نشانه غبار، حجاب و ظلمتی که جلوه را می‌پوشاند.
کشتی
زورق روی دریا؛ نماد وجودِ شناور بر امواجِ پرتلاطمِ هستی.
قلب
واژه یا ترکیبی در میدان «دل / قلب»؛ کاربرد آن به همان شبکهٔ تصویری و مفهومی وابسته است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗