› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2564

ز سجده بیخبری تا کی انفعال جبین

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه الجبینردیف جبیندشواری نسبتاً آسان

ز سجده بیخبری تا کی انفعال جبین

عرق شو و نفسی گریه کن به حال جبین

ز دور گردی تحقیق معبد تسلیم

چه سجده‌هاکه نگردید پایمال جبین

تواضع آینه‌دار کمال مرد بس است

چو ماه از خم ابرو کنید بال جبین

ز سجده محرم قرب بساط ناز شو

به خاک ختم عروج است اتصال جبین

تر است از عرق شرم تشنه‌کامی حرص

ولی تو غافلی از چشمهٔ زلال جبین

ثبات چهره گشای بنای تسلیم است

قضا نخواست ز همواری اختلال جبین

کفیل زینت هرکس ظهور طینت اوست

بس است رنگی اگر داغ یافت خال جبین

عروج منسب اقبال بی‌تلاش خوش است

چو مه به چین مشکن دامن کمال جبین

کسی به مشق خط سرنوشت را نرسید

هزار صفحه سیه کرد احتمال جبین

چو سایه داغ حضیض است طالعم بیدل

چو گل کند کف پا من کنم خیال جبین

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
تحقیق
جست‌وجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
تسلیم
سرسپردگی و رضا؛ نمادِ فنا و واگذاریِ خویش به حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗