› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1910

مگو پیام وفا جسته‌جسته دارد رنگ

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ستهداردرنگردیف دارد رنگدشواری نسبتاً آسان

مگو پیام وفا جسته‌جسته دارد رنگ

هزار نامه به خط شکسته دارد رنگ

به عالمی که خیال تو می‌کند جولان

غبار هم چو شفق دسته‌دسته دارد رنگ

هوای وادی شوق تو بسکه گلخیز است

چو شمع خار به پاگر شکسته دارد رنگ

نه گل شناسم و نی غنچه اینقدر دانم

که جلوهٔ تو به دلهای خسته دارد رنگ

هوس هزارگل و لاله‌گو بهم ساید

کفت همان ز حنای نبسته دارد رنگ

برون نرفته زخود سیر خود چه امکانست

شرار در گره رنگ جسته دارد رنگ

طرب‌پرستی از افسردگی برآ بیدل

که شعله نیز ز پا تا نشسته دارد رنگ

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غنچه
گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
وفا
پایداری در پیمان؛ نمادِ ثباتِ عشق و صدقِ یار.
گره
بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
خار
تیغِ گیاه؛ نمادِ رنج، حقارت و همراهِ ناگزیرِ گل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗