› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 244

پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهماردیف مادشواری دشوار

پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما

گرد چین دستی نزد بر دامن کوتاه ما

کوشش اشکیم بر ما تهمت جولان مبند

تا به خاک از لغزش پا کاش باشد راه ما

چون حباب از کارگاه یأس می‌جوشیم و بس

جز شکست دل چه خواهد بود مزد آه ما!

غفلت کم فرصتی میدان لاف کس مباد

در صف آتش علمدار است برگ کاه ما

صبح هستی صورت چاک گریبان فناست

عمرها شد روز ما می‌جوشد از بیگاه ما

صرف نقصانیم دیگر از کمال ما مپرس

عشق پرکردست آغوش هلال از ماه ما

هر نفس‌کز جیب دل گل می‌کند پیغام اوست

این رسن عمریست یوسف می‌کشد از چا هما

جهل هم نیرنگ آگاهیست اما فهم کو؟!

ماسوا گر وارسی اسمیست از الله ما

پرتو اقبال رحمت بسکه عام افتاده‌است

نیست درویشی که باشد کلبه‌اش بی‌شاه ما

حلقهٔ پرگار گردون تا کجا خواهی شمرد؟!

زین کچه بسیار دارد خاک بازی گاه ما

دقت بسیار دارد فهم اسرار عدم

چشم از عالم بپوشی تا شوی آگاه ما

می‌رویم از خویش و همچون شمع پامال خودیم

عجز واکردست بیدل بر سر ما راه ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗