› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1469

هرکه انجام غرور من و ما می‌بیند

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه امیبیندردیف می بینددشواری درآمدنی

هرکه انجام غرور من و ما می‌بیند

بر فلک نیز همان در ته پا می‌بیند

ششجهت آینهٔ عرض صواب است اما

چشمت از کور دلی سهو خطا می‌بیند

چشم بر حلقهٔ دروازهٔ رحمت دارد

خویش را هرکه به تسلیم دوتا می‌بیند

نکنی جرأت کاری که نباید کردن

گر شوی اینقدر آگه که خدا می‌بیند

زندگانی چه و آسودگی عمر کدام

صبح ما عرض غباری به هوا می‌بیند

شمع‌وار آینهٔ راستی از دست مده

کور هم پیش و پس خود به عصا می‌بیند

جای رحم است گر آزاده مقید گردد

آب در کسوت آیینه چها می‌بیند

بلبل ما چه کند گر نشود محو خروش

از رگ گل همه محراب دعا می‌بیند

به که ما نیز چو شبنم عرقی آب شویم

کان گلستان حیا جانب ما می‌بیند

همه ماضی ست کجا حال و کدام استقبال

دیده هر سو نگرد رو به قفا می‌بیند

بس که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل

موی دارد به نظر هرکه مرا می‌بیند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗