› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1770

این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه ینهستشردیف هستشدشواری نسبتاً آسان

این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش

دامن شکن همت گردد دو سه چین هستش

پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفات

شور نفسی دارد صد صور طنین هستش

طبعی که کمالاتش جز کسب دلایل نیست

بی‌شبهه مکن باور گر حرف یقین هستش

از خیره‌سر دولت اخلاق نیاید راست

آشوب چپ اندازی تا نقش نگین هستش

ادبار هم از اقبال کم نیست در این میدان

بر مرد تلاش حیز غالب ز سرین هستش

از وضع زمینگری گو خواجه به تمکین کوش

دم جز به تکلف نیست رخشی که به زین هستش

هر فتنه که می‌زاید از حاملهٔ ایام

غافل نشوی زنهار صد فعل چنین هستش

هرکس به ره تحقیق دعوی قدم دارد

دوری ز در مقصد بسیار قرین هستش

آن چشم که انسان را سرمایهٔ بینایی‌ست

از هر دو جهان بیش است گر آینه بین هستش

بر نشو و نما چشمی بگشا و مژه بربند

هر گل که تو می‌کاری آیینه زمین هستش

از روز و شب گردون بیدل چه غم و شادی

خوش باش که مهر و کین گر هست همین هستش

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗