› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 915

تا عرق، گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ابدادردیف داددشواری میانه

تا عرق، گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد

خانهٔ خورشید رخت ناز بر سیلاب داد

کس به ضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات

حیرت آیینه را هم جوهر سیماب داد

در محبت غافل از آداب نتوان زبستن

حسن گوش حلقه‌های زلف را هم تاب داد

نرگس مست بتان را وانکرد از خواب ناز

آنکه عاشق را چو شبنم دیده بیخواب داد

هرزه جولان بود سعی جستجوهای امید

یاس گل کرد و سراغ مطلب نایاب داد

می‌تپد خلقی به خون از یاد استغنای ناز

بیش ازین نتوان دم تیغ تغافل آب داد

خواب امنی در جهان بی‌تمیزی داشتم

چشم واکردن سرم در عالم اسباب داد

داشت غافل سرکشیهای شباب از طاعتم

قامت خم‌گشته یاد از گوشهٔ محراب داد

اضطراب‌شعله عرض مسند خاکستر است

هرکه رفت ازخویش عبرت بر من بیتاب داد

استقامت در مزاج عافیت خون کرده‌ام

رشتهٔ امید من نگسسته نتوان تاب داد

بی‌طراوت بود بیدل کوچه باغ انتظار

گریهٔ نومیدی آخر چشم ما را آب داد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗