› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 953

ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ می گردد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه نگمیگرددردیف می گردددشواری درآمدنی

ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ می گردد

به شوخیهای نازت بزم امکان تنگ می‌گردد

طلسم حیرتی دارد تماشاگاه اسرارت

که هرکس می‌رود هشیارآنچا دنگ می گردد

نمی‌دانم هوا پروردهٔ شوق چه گلزارم

که همچون بوی گل رنگم برون رنگ می گردد

دل آزاد ما بار تکلف برنمی‌دارد

بر ا‌بن آیینه عکس هرچه باشد زنگ می‌گردد

هوس در حسرت کنج لبی خون می‌خورد کانجا

گریبان می‌درّد از بس تبسم تنگ می‌گردد

دو عالم خوب و زشت از صافی دل کرده‌ایم انشا

قیامت می‌شود آیینه چون بیرنگ می‌گردد

خزان هوش ما دارد بهار شرم معشوقان

در آنجا تا حیا می‌بالد اینجا رنگ می گردد

ندانم مطرب بزمت چه ساغر در نفس دارد

که شوق از بیخودی گرد سر آهنگ می‌گردد

به سعی خود نظر کردن دلیل دوری است اینجا

شمار گام هر جا جمع شد فرسنگ می‌گردد

محبت پیشه‌ای بیدل مترس از وضع رسوایی

که عاشق تشنهٔ خون دو عالم ننگ می‌گردد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗