› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 304

این انجمن عشق است توفان گر سامان‌ها

وزن مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)قافیه انهادشواری دشوار

این انجمن عشق است توفان گر سامان‌ها

یک لیلی و چندین حی، یک یوسف و کنعان‌ها

ناموس وفا زین بیش برداشتن آسان نیست

بر رنگ من افکندند خوبان گل پیمان‌ها

این دیده‌فریبی‌ها از غیر چه امکان است

بوی تو جنون کار است در رنگ گلستان‌ها

خواندیم رموز دهر از تاب و تب انجم

خط نیست درین مکتوب جز شوخی عنوان‌ها

وحشت ز محیط عشق آثار رهایی نیست

امواج به زنجیرند از چیدن دامان‌ها

در انجمن توفیق پر بی‌اثر افتادیم

تر رفت سرشک آخر از خشکی مژگان‌ها

پیری هوس دنیا نگذاشت به طبع ما

آخ دل از این لذات کندیم به دندان‌ها

تا دل به گره بستیم با حرص نپیوستیم

جمعیّت گوهر ریخت آب رخ توفان‌ها

نامحرمی خویشت سد ره آزادیست

چشمی بگشا بشکن قفل در زندان‌ها

مطرب نفسی سر داد، برقم به جگر افتاد

نی این چه قیامت زد آتش به نیستان‌ها

بیدل به چه جمعیت چون شمع ببالد کس

سرتکمه برون افکند از بند گریبان‌ها

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗