› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2562

فلک چه نقش‌کشد صرف بند و بست جبین

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه ستجبینردیف جبیندشواری میانه

فلک چه نقش‌کشد صرف بند و بست جبین

مگر زمین فکند طرحی ازنشست جبین

به سجده نیز ز بار قبول نومیدیم

زمین معبد ما بود پشت دست جبین

نگین عبرتی از سرنوشت هیچ مپرس

دمیده‌گیر خطی چند از شکست جبین

ز صد هزار جنون و فنون نخواهی یافت

به غیر سجدهٔ عجز از بلند و پست جبین

به پیش خلق دنی عرض احتیاج مبر

به خاک جرعه نریزد قدح پرست جبین

بلند و پست جهان زیردست همواری‌ست

ز عضوهاست سرافرازتر نشست جبین

به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدل

عرق اگر دهد آیینه‌ات به دست جبین

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
بلند
رفیع و والا؛ نمادِ همتِ بزرگ و سرفرازی.
زمین
خاک و گستره عالمِ خاکی؛ نمادِ فروتنی و جهانِ مادی.
جبین
پیشانی؛ جایگاهِ نشانِ بخت و فروتنیِ سجده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗