› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 904

خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انکردطرحردیف طرحدشواری درآمدنی

خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح

ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوان کرد طرح

سر به زانوی دل از بی‌دستگاهی خفته‌ایم

جامه عریانی ما این گریبان کرد طرح

بی‌تعلق عالمی دامان دشت ناز داشت

آرزوی خان و مان‌پرداز زندان کرد طرح

تاکجا از طبع سرکش باید ایمن زیستن

چون کمان این جنگجو در خانه میدان کرد طرح

کم نگردد چون نفس بی‌انقطاع زندگی

سودن دستی که طبع ناپشیمان کرد طرح

سخت دلکوب است مضمون‌یابی تدبیر رزق

گندم بسیار بر هم خورد تا نان کرد طرح

آسمان با شور دلها نسبت کهسار داشت

شیشه‌ای هرجا به سنگ آمد نیستان کرد طرح

بی‌تصنع خامهٔ نقاش آفات زمان

خواست‌توفال نقش‌بندد، رفت‌و انسان کرد طرح

کلبهٔ ما ساز و برگ چشم پوشیدن نداشت

بوریا خواباند پهلویی که مژگان کرد طرح

هیچکس در چهاردیوار جسد آسوده نیست

یارب این منزل کدامین خانه ویران کرد طرح

دلنشین ما نشد بیدل از این طاق و سرا

جز همین نقش کف دستی که دندان کرد طرح

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
شور
هیجان و جوش؛ نمادِ بی‌قراریِ عاشقانه و وجد.
دشت
بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗